بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
299
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
ترك الجواب داعية الأرتياب انديشه آمد ، و خود گفته شد « 1 » كه در مجاوبه و مكاتبه مقابلهء معنوى و مساوات حقيقى شرط نيست ، و اين باب ميان عبيد « 2 » و ارباب گشاده است ، بدين رخصت على استيلاء الفرق « 3 » ( و تحترز من ملام الخلق « 4 » ) و رعايت « 5 » رسم و عادت را چند قافيه كه بر آن روّى مانده بود بنوى در كار آورده شد ، و با صد هزار ( تشوير پيش خدمت « 6 » ) فرستاده آمد ، كمستبضع تمرا الى اهل خبيرا « 7 » ، و معتمد « 8 » و معوّل ( و به آخر و باوّل « 9 » ) در اقالت عثرت خاطر و ازالت زلّت قلم « 10 » كرم آن مجلس كه ( به او هميشه « 11 » ) گستاخيها هست نيست ، و لرايه مزيد من السمو ( و القطعة هذا « 12 » ) : حميد دين تويى آن كس كه فضل و دانش را * گزيده چون دل و جانى عزيز چون اب و اخ چو سرفرازى در باغ فضل سوسنوار * نهد « 13 » افاضل بر خاك روى چون فرفخ « 14 » ز مرك صابى چون فضل بود ناخوش دل * بيافريدت يزدان و كفت ما ننسخ ز رنج واقعه بدگوى تو چو « 15 » ناله كند * زمانه گويد جان كن برو كه فوك « 16 » نفخ « 17 » معاندان ترا حدّ فضل هيچ « 18 » نبود * بسى تفاوت باشد ز سبزه تا بسبخ « 19 » چگونه در صف مردان كار لاف زنند * جماعتى كه ندانند نيزه از ناچخ سپهر خواست كه با فاضلان نبرد كند * زمانه گفت كه زنهار با حميد مچخ
--> ( 1 ) آنچه خود گفته شود . ( 2 ) عبد . ( 3 ) ش ، بر وزن سبب بمعنى ترس . ( 4 ) و تحرز من ملازم الفرق - ظ ، و التحرز من ملام الفرق ( و فرق بر وزن عنب جمع فرقه بمعنى گروه و طايفه است ) . ( 5 ) ظ ، رعايت . ( 6 ) تشويش به خدمت . ( 7 ) خيبر . ( 8 ) و اعتماد . ( 9 ) به آخر اول ( ظ ، به آخر و اول ) . ( 10 ) قدم جز . ( 11 ) با او همه . ( 12 ) شعر . ( 13 ) نهند . ( 14 ) ش ، خرفه . ( 15 ) دو . ( 16 ) قول . ( 17 ) ش ، قطعهء از مثلى معروف و مفادش اينست كه گناه از خود تست ( دهان خود تو دميد ) . ( 18 ) تو . ( 19 ) بسنخ ( و سبخ بمعنى ويرانه و شورهزار است ) .